... من می گویم انکار عشق / یعنی انکار خدا / و انکار تو / یعنی مرگ من ...
میدونی چیه ؟ اینروزا دلم میخواد آزاد باشم آزاد از هر چیز آزاده آزاد من دوچرخه میخوام اصلا میخوام،میخوام هروقت به سرم زد دوچرخمو بردارمو برم بیرون چرا نمیشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا به من چه؟ به من چه که اینجا ایرانه ؟ هرچی شد شد،خوب بندازنم بیرون از ایران ! والا ! جدیدا متمرکز که میشم این ابروهام همچین میره توهم عضله هام درد میگیره، هر کی می بینم میترسه داداش جونم عزیز دلم الهی قربونش برم که دلم براش یه ذره شده امروز تولدشه ولی در سربازی به سر میبره ﻣﯽ ﻭَﺯﺩ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻧﺴﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﺎﻩ ﺯﯾﺒﺎ , ﻣﺎﻩ ﻣﻦ , ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺖ ﺑﻮﯼ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﻮﯼ ﺟﻨﮕﻞ ﺑﻮﯼ ﺧِﺸﺖ ﻣﺎﻩ ﺯﯾﺒﺎ , ﻣﺎﻩ ﻣﻦ , ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺖ ﺯﺍﺩِﮔﺎﻧﺶ ﺧﺮﻡ ﻭ ﻧﯿﮑﻮ ﺳﺮﺷﺖ ﻣﺎﻩ ﺯﯾﺒﺎ , ﻣﺎﻩ ﻣﻦ , ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺖ ۱ سال دیگه هم از عمرم رفت الکی الکی... البته ۱۳ اردیبهشت تولدم بود. امشب خیلی دلگیرم خیلی زیاد ما سم ِ مار را با پادزهر خنثی می کنیم اما سم ِ کلمات را چه گونه؟ نمی دانم! حالم خوب نیست! حسین پناهی نمیدونم از چی بنویسمو از کی بگم خیلی وقته از بهترین خونه ای که تو زندگیم داشتم، یعنی اینجا، دورافتادم دست و دلم به نوشتن و پست گذاشتن نمیرفت چون نه دیگه غمی بود و نه شادی ای، همه چیز درهم گم شده احساس، قلب، دلتنگی، شادی، هیجان، عشق، غم، زندگی ای میگذره، همه چی آرومه، دیگه هیچ هیجانی نیست. سال نوتون با تاخیر مبارررررررررررررررررک توی بهار اصولا سرمون شلوغه همه خانواده تولدا شون بهاره داداش کوچیکم دیروز رفت سربازی منتظریم هنوز نمیدونیم کجا افتاده یه خرده دلتنگم ... از خودمم بگم ؟ یه خرده بزرگ شدم هی وای من چهره م داره زنونه میشه رفتم مرا ببخش و مگو که او وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را با اشک های دیده زلب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوزو ساز ما از پرده خموشی ظلمت چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لا به لای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی توفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی شدم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم عشق رو باید باورکرد بوسه رو باید حس کرد احساس رو باید لمس کرد امــــا دوست داشتن رو باید ثابت کرد !!! چرا هیچوقت هیچی واسه همیشه تموم نمیـشــــــه ؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا گذشته همیشه خنجر میزنه به قلب آدم ؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا هیچی پاک نمیـشــــــه ؟؟؟؟؟؟؟؟ بعضــي اشــکهــــا هستند بــــي دليل بـــي بهانـــه يـــک دفعـــه نصف شبــي عــجيب ، آدم را آرام مـيکنند !!! بعضی حرفا رو نمیشه گفت ... باید خورد... ولی بعضی حرفا رو نه می شه گفت ... نه میشه خورد می مونه سر دل! میشه دل تنگ! میشه بغض! میشه سکوت! میشه همون وقتی که خودتم نمیدونی چه مرگته خودم را می نویسم یک خانه مملو از هیچ با سه صندلی یکی برای خودم، یکی برای کسی که رفت! و یکی هم برای کسیکه یکروز میآید!! سیگار نمیکشم اما درد زیاد... سینه درد هم دارم شدید سرم هم درد میکند برای ناز کردن کسی! خوبم ، باور کنید اشکها را ریخته ام ، غصه ها را خورده ام نبودن ها را شمرده ام این روزها که می گذرد ، خالی ام خالی ام از خشم , دلتنگی و نفرت می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند !!! دقیقا کاریه که دوس دارم این روزا انجام بدم ! زمانه به ساز من نمی رقصید گفتم به ساز زمانه برقصم هیهات که از بخت بدم ساز زمانه شکست ... من لنگ و زمان لنگ........ گاهي گمان نمي كني ولي مي شود گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست گاهي تمام شهر گداي تو مي شود تلــختر از خود جدايي هـا آنجايي است كه بعدها اون دو نفر هي بايد وانمـود كنند كه چيزي بين شان نبــوده كه هيچ اتفاقي نيفتاده كه از هم ديگر هيچ خاطره اي ندارند... دور از این هیاهو دلم کویر می خواهد و تنهایی و سکوت و آغوش ِ سرد ِ شبی که آتشم را فرو نشاند. نه دیوار، نه در، نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم، نه پایی که در نوردد مرزهایم، نه قلبی که بشکند سکوتم، نه ذهنی که سنگینم کند از حرف، نه روحی که آویزانم شود. من باشم و تنهایی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کند و آرامشی که قبل از هیچ طوفانی نیست تنها با گلها گویم غمها را چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم نه کسی آید نه کسی خواند ز نگاهم هرگز راز من بشنو امشب غم پنهانم که سخنها گوید ساز من تو ندانی تنها همه شب با گلها سخن دل را میگویم من چو نسیمی آرام که وزد بر بستان همه گلها را می بویم من
تنها با گلها گویم غمها را چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم گل ابری سرگردان میگرید چشم من در تنهایی ای روز شادی ها کی باز آیی امشب حال مرا تو نمی دانی از چشمم غم دل تو نمی خوانی امشب حال مرا تو نمی دانی از چشمم غم دل تو نمی خوانی تنها با گلها گویم غمها را چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم
منو ببخش اگه کم آوردم اگه فریب دنیارو خوردم منو ببخش اگه، از رو غفلت ... دلمو به سیاهیا سپردم ! نذار بیشتر از این دلم برنجه نجاتم بده از این شکنجه بیا پیرهن عشقو تنم کن توی تاریکیا روشنم کن منمو غرور تیکه پاره منمو آسمون بی ستاره ... حالا سهم من از تو سکوته ... چه آسان دل می بندیم در لحظه لحظه ی زندگـــــــــــــی طلوع دوستیها را بارها دیده ایم و گسستن پیونـــــــــــــــــد هــــــــــا را اولین نگاه ، اولین لبخند و اولین کلام را با شوقی تمــــــــــــــــــام پذیرفته ایــــــــــم و در شکوه یک تماشا بارها ز خود بی خود گشته ایم و می دانیم هر طلوعی را غروبی در انتظار اســــــــــــــــت اما باز چه آسان دل می بندیـــــــــــــــــــــم و گاه فراق چه گران تراوش پاک اندوه را به دوش می کشد ... دلهای پاک خطا نمی کنند سادگی میکنند و در این زمانه سادگی پاکترین خطاهاست !!! راستی تولدت مبارک دیوونه خونه ی من (اسم قدیم وبم) تقریبا ۲۰/۶/۹۰ = ۲ سالش شد. می گذرم از میان رهگذران مات می نگرم در نگاه رهگذران کور این همه اندوه در وجودم و من لال این همه غوغا در کنارم و من دور دیگر در قلب من نه عشق نه احساس دیگر در جان من نه شور نه فریاد دشتم اما در او نه ناله ی مجنون کوهم اما در او نه تیشه ی فرهاد هیچ نه انگیزه ای که هیچم پوچم هیچ نه اندیشه ای که سنگم چوبم همسفر قصه های تلخ غریبم رهگذر کوچه های تنگ غروبم آن همه خورشید ها که در من می سوخت چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت کاخ امیدی که برده بودم تا ماه آه که آوار غم شد و به سرم ریخت زورق سر گشته ام که در دل امواج هیچ نبیند نه ناخدا نه خدا را موج ملالم که در سکوت و سیاهی می کشم این جان از امید جدا را می گذرم از میان رهگذران مات می شمرم میله های پنجره ها را می نگرم در نگاه رهگذران کور می شنوم قیل و قال زنجیرها را خیلی وقته که حوصله ی خودمو ندارم . از آیندم میترسم چند وقته بدجوری درگیر آینده ام ! نکنه یه روز یه جا اشتباه کنم ! نکنه آیندمو بد بسازم ! نکنه تصمیم اشتباه بگیرم ! این روزا خیلی فکر می کنم دارم دیوونه میشم فقط آینده نیست، نمی خوام این حال نا معلوم تبدیل به گذشته ی سیاه بشه کاش می تونستم راحت تر بنویسم من که عاشق نوشتن بودم چرا برام سخت شده خدایا ! اگه قراره چیزیو بهم بدی پس کمکم کن بتونم با فکر بدستش بیارم، اگه قراره چیزیو ازم بگیری پس کمکم کن دلبستش نشم، اگه قراره ازش چیزیو بفهمم پس هوشیارم کن، و اگه قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته ... پس مسخرم نکن !! دلم تنگ است از این دنیا چرایش را نمی دانم من این شعر غم افزا را شبی صد بار می خوانم چه می خواهم از این دنیا، از این دنیای افسونگر قسم بر پاکی اشکم جوابم را نمی دانم شروع کودکی هایم، سرآغاز غمی جانکاه از آن غم تا به فرداها پراز تشویش، گریانم... بهار زندگی را من هزاران بار بوییدم کنون با غصه می گویم خداوندا پشیمانم به سوی در گه هستی٬ هزاران بار، رو کردم الهی تا به کی غمگین دراین غم خانه می مانم خدایا با تو می گویم حدیث کهنه غم را بگو با من که سالی چند دراین غم خانه مهمانم دیگه قدرت بلند شدن از روی زمینو ندارم تنها شادي زندگيم اين است كه هيچ كس نميداند تا چه حد غمگينم... خیلی سخته خیلی سخته خیلی سخته که بفهمی همیشه زیادی و اضافه و مزاحم بودی خیلی سخته اگه جمله ای باشه که بیشتر از همیشه از ته دلم گفته باشم همینه ... من از این پس به همه عشق جهان می خندم به هوس بازی این بی خبران میخندم هر که آرد سخن از عشق به آن می خندم خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته به آن میخندم خیلی سخته که بخوای فریاد بزنی اما راه گلوتو بغضی که هشدار به سکوت میده ببنده ... و تو ... ذره ذره نابود بشی ... ! تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق، که نامی خوش تر از اینت ندانم. وگر - هر لحظه - رنگی تازه گیری، به غیر از " زهر شیرین ات " نخوانم. تو زهری، زهر گرم سینه سوزی، تو شیرینی، که شور هستی از توست. شراب جام خورشیدی، که جان را نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست. به آسانی، مرا از من ربودی درون کوره ی غم آزمودی دلت آخر به سرگردانی ام سوخت نگاهم را به زیبایی گشودی بسی گفتند: " دل از عشق برگیر ! که : نیرنگ است و افسون است و جادوست! " ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که این زهر است، اما ! ... نوشداروست ! چه غم دارم که این زهر تب آلود، تنم را در جدایی می گدازد از آن شادم که در هنگامه ی درد، غمی شیرین دلم را می نوازد. اگر مرگم به نامردی نگیرد، مرا مهر تو در دل جاودانی ست. وگر عمرم به ناکامی سرآید، تو را دارم که : مرگم زندگانی ست. عشق تنها مرضی ست که بیمار از آن لذت می برد ...![]()
![]()
![]()



| Design By : Night Melody |












































